رفتن به محتوا
پذیرش بعدی IPS از ۲۵ آبان، به‌مدت ۵ روز آشنایی با IPS
آی‌تحلیل

سرمایه‌گذاری در دنیای نامطمئن و نقش شانس در نتیجه تصمیم

بیشتر ما با یک فرض نا نوشته وارد بازارهای مالی می‌شویم: اگر درست فکر کنم، درست تحلیل کنم و به‌موقع تصمیم بگیرم، نتیجه هم درست خواهد شد. در نگاه اول منطقی است و تا حدی این موضوع به ما اثبات شده است. اگر برای آزمون بخوانیم، احتمال قبولی بیشتر می‌شود. اگر تغذیه و ورزش را جدی بگیریم، سلامت‌مان بهتر می‌شود. ذهن ما به چنین رابطه‌های اگر – آنگاه عادت کرده است.

اما سرمایه‌گذاری، مخصوصا وقتی پای بازارهای بزرگ و پرنوسان وسط است، با این شهود ساده جور درنمی‌آید. گاهی یک تصمیم محتاطانه و عاقلانه به زیان ختم می‌شود و یک تصمیم عجولانه، مدت‌ها سود می‌دهد. همین تجربه‌ ظاهرا متناقض، اگر درست فهم نشود، می‌تواند سرمایه‌گذار را به چرخه‌ای از خودسرزنش‌گری یا توهم نبوغ بیندازد.

این مقاله دقیقا روی همین نقطه مکث می‌کند: سرمایه‌گذاری چرا شبیه فیزیک نیست، چطور باید با نقش شانس کنار بیاییم و در جهانی که نتیجه، همیشه راستگو نیست کیفیت تصمیم را بسنجیم.

سرمایه‌گذاری شبیه آزمایشگاه نیست

در علوم مهندسی و آزمایشگاهی، داستان روشن است. اگر پل فرو بریزد، تقریبا مطمئنیم جایی در محاسبات یا اجرا خطا رخ داده است. اگر بارها و بارها آزمایشی را در شرایط یکسان تکرار کنیم، تقریبا همان نتیجه به‌دست می‌آید. این جهان، جهانی است که در آن شرایط مساوی، نتیجه‌ تقریبا مساوی می‌دهد و همین باعث می‌شود بتوانیم فرمول بسازیم و به آن تکیه کنیم. اما در بازارهای مالی، حتی اگر دو سرمایه‌گذار در دو سال مختلف دقیقا یک سهم را با یک منطق بخرند، لزوما نتیجه‌شان مشابه نمی‌شود. یکی ممکن است بعد از چند ماه با سود معقول خارج شود و دیگری با همان منطق، در دوره‌ای گرفتار رکود و افت قیمتی شود که چند سال ادامه پیدا می‌کند.

تفاوت اصلی اینجاست: در آزمایشگاه، تعداد متغیرها محدود و قابل‌کنترل است؛ در بازار، متغیرها بی‌شمارند و بخش بزرگی از آنها بیرون از میدان دید ما رخ می‌دهد. از جنگ و انتخابات گرفته تا تغییر قوانین، از رفتار بانک‌های مرکزی تا موج‌های روانی شبکه‌های اجتماعی؛ همه‌ اینها می‌توانند در سرنوشت یک تصمیم درست دخالت کنند، بدون اینکه این دخالت در لحظه‌ تصمیم برای ما قابل مشاهده باشد. به همین خاطر است که در سرمایه‌گذاری، رابطه‌ تصمیم خوب = نتیجه خوب شکسته می‌شود.

دو نوع قضاوت: بر اساس نتیجه یا بر اساس فرآیند

وقتی پای پول وسط است، تقریبا همه‌ ما ناخودآگاه خودمان را با یک معیار قضاوت می‌کنیم: نتیجه. سال خوبی بوده؟ پس کارم درست بوده. سال بدی بوده؟ پس حتما جایی اشتباه کرده‌ام. این نوع قضاوت جذاب و ساده است، اما مشکلش این است که نقش شانس را نادیده می‌گیرد. یک مثال خارج از بازار شاید تصویر را واضح‌تر کند.

تصور کنید دو جراح داریم. یکی در یک عمل بسیار پیچیده، تمام پروتکل‌ها را رعایت کرده، تیم مناسبی انتخاب کرده، تصویر کامل از وضعیت بیمار داشته و با وجود همه‌ اینها، بیمار بر اثر عارضه‌ای نادر از دنیا می‌رود. دیگری در شرایطی مشابه، بی‌محابا ریسک کرده، بخشی از پروتکل‌ها را نادیده گرفته، اما بیمار زنده می‌ماند. اگر فقط به نتیجه نگاه کنیم، وسوسه می‌شویم به نفع جراح دوم رأی بدهیم، در حالی که اگر سوابق را باز کنیم، می‌بینیم احتمالا کیفیت تصمیم جراح اول بالاتر بوده است. در سرمایه‌گذاری نیز چیزی شبیه همین مثال، اتفاق می‌افتد. کسی که با تحلیل حداقلی، بدون توجه به ریسک و فقط به امید اخبار و هیجان وارد بازاری می‌شود، ممکن است چند سال روی موج صعودی بایستد و خود را نابغه بداند. در مقابل، کسی که پرتفوی متنوع، افق زمانی مشخص و انضباط رفتاری دارد، ممکن است در سال‌های اول به‌خاطر منطق و مهندسی چینش پرتفوی بر اساس افق زمانی، بازدهی خیره‌کننده‌ای نبیند.

اگر معیار قضاوت، فقط نتیجه‌ کوتاه‌مدت باشد، تصویر معکوس می‌شود. درحالی‌که آنچه در بلندمدت تفاوت می‌سازد، نه نتیجه‌ یکی دو سال، بلکه کیفیت مداوم فرآیند تصمیم‌گیری است. همین‌جاست که بحث کیفیت تصمیم، از بحث ساده‌ برد و باخت جدا می‌شود و تبدیل به یک مهارت مستقل می‌شود.

جایگاه شانس؛ دوست و دشمن پنهان

واژه‌ شانس در ادبیات سرمایه‌گذاری معمولا مطرود است. سرمایه‌گذار دوست دارد موفقیتش را به دانش و مهارت نسبت بدهد و شکستش را به شرایط بازار یا بی‌عدالتی‌ها. اما واقعیت این است که در هر دو طرف ماجرا چه بخواهیم و چه نخواهیم شانس حضوری پررنگ دارد. کسی که درست قبل از یک بحران بزرگ نقد شده است، شاید فقط چند هفته خوش‌شانس بوده است و کسی که درست بعد از اوج گرفتن حباب وارد شده، شاید فقط زمان‌بندی بدی داشته، نه الزاما فهم کم. نکته اینجاست: اگر نقش شانس را نبینیم، موفقیت‌های اتفاقی را به‌عنوان الگو در ذهن خود ثبت می‌کنیم.

نتیجه معمولا این است که دوره‌های خوب، ما را به سمت ریسک‌پذیری بیش از حد هل می‌دهد و دوره‌های بد، ما را به سمت خودسرزنشی افراطی و خروج هیجانی از بازی. در مقاله‌ای جداگانه درباره توهم کنترل در سرمایه‌گذاری هم مفصل توضیح داده‌ایم که چطور ذهن ما دوست دارد نقش شانس را نادیده بگیرد و همه‌چیز را به توانایی خودمان ربط بدهد.

سرمایه‌گذار حرفه‌ای سعی می‌کند هر بار که به نتیجه نگاه می‌کند، از خودش بپرسد: چقدر از این نتیجه به‌خاطر تصمیم من بوده و چقدرش به‌خاطر زمان‌بندی و عواملی بوده که کنترلی بر آنها نداشتم؟ همین پرسش ساده، اگر صادقانه پاسخ داده شود، مانع از آن می‌شود که یک خوش‌شانسی موقتی تبدیل به استراتژی دائمی شود یا یک بدشانسی موقتی، کل چارچوب فکری سرمایه‌گذار را شکننده سازد.

ارزش مورد انتظار؛ مفهوم درست، استفاده‌ اشتباه

در ادبیات مالی و اقتصادی، مفهوم ارزش مورد انتظار جایگاه مهمی دارد. شما سناریوهای مختلف آینده را تصور می‌کنید، برای هر سناریو یک احتمال و یک نتیجه‌ مالی در نظر می‌گیرید و در نهایت، یک میانگین وزنی به‌دست می‌آورید. تصمیمی که ارزش مورد انتظار بالاتری داشته باشد، از نظر ظاهری، تصمیم بهتری است. اما این تصویر تمیز و ریاضی یک نقص جدی دارد: در زندگی واقعی، ما روی یک میانگین زندگی نمی‌کنیم.

فرض کنید یک گزینه‌ سرمایه‌گذاری روی میز دارید؛ این گزینه چنین ساختاری دارد: اگر اوضاع خوب پیش برود، با احتمال ۹۰ درصد، حدود ۲۰ درصد روی سرمایه‌تان سود می‌کنید، اما اگر سناریوی بد رخ دهد، با احتمال ۱۰ درصد، حدود ۸۰ درصد سرمایه از دست می‌رود. فرمول ریاضی می‌گوید ارزش مورد انتظار این گزینه مثبت است، چون میانگین وزنی نتایج عدد مثبتی می‌دهد. اما پرسش مهم اینجاست: اگر همین ۱۰ درصد بدشانسی برای شما رخ بدهد، آیا هنوز می‌توانید به بازی ادامه بدهید؟ اگر با یک تصمیم، ۸۰ درصد سرمایه‌تان از بین برود، در عمل، امکان جبران از بین می‌رود؛ حتی اگر روی کاغذ، ارزش مورد انتظار مثبت باشد.

خیلی از داستان‌های شکست در بازار، ریشه در همین تناقض دارد. استراتژی‌هایی که روی کاغذ در افق بلند و با تعداد زیادی تکرار، بازده مثبت دارند، اما در عمل تاب یک یا دو سناریوی خیلی بد را ندارند. در حرف ساده است که بگوییم من در بلندمدت برنده‌ام، ولی اگر دو یا سه بار پشت سر هم سناریوی منفی رخ دهد و کل سرمایه یا بخش عمده‌ای از آن از بین برود، دیگر بلندمدتی باقی نمی‌ماند که میانگین خودش را نشان بدهد. به همین دلیل، سرمایه‌گذاران حرفه‌ای در کنار نگاه به بازده مورد انتظار، همیشه از خودشان می‌پرسند: در بدترین سناریو چه می‌شود؟ این تصمیم، مرا از بازی خارج می‌کند یا خیر؟ همین پرسش، مرز بین رویکرد قمارگونه و سرمایه‌گذاری را روشن می‌کند.

چطور کیفیت یک تصمیم سرمایه‌گذاری را بسنجیم؟

اگر نتیجه‌ کوتاه‌مدت کافی نیست و ارزش مورد انتظار هم به‌تنهایی جواب نمی‌دهد، پس چطور باید بفهمیم یک تصمیم سرمایه‌گذاری خوب بوده؟ یک راه این است که تصمیم را به چند پرسش شفاف برگردانیم. اول اینکه تصویر من از سناریوهای ممکن، تا حدی کامل بود یا خیر؟ منظور این نیست که از ابتدا همه‌چیز را می‌دانستم؛ پرسش این است که فقط سناریوی خوش‌بینانه را ندیدم و حداقلی از بدبینی را هم وارد مدل ذهنی‌ام کردم. فرض کردم ممکن است بازار مدتی خلاف انتظار من حرکت کند، نقدشوندگی کاهش پیدا کند یا متغیرهایی مثل نرخ بهره و تورم در زمان بدی تغییر کنند.

دوم اینکه نسبت بین ریسک و اندازه‌ موقعیت منطقی بود یا خیر. اینکه یک دارایی ارزش خرید دارد، به‌خودی‌خود کافی نیست. پرسش مهم این است که چقدر از پرتفوی را به آن اختصاص دادم. اگر کوچک‌ترین خطا یا بدشانسی در آن دارایی می‌تواند ساختار کل پرتفوی را برهم بریزد، تصمیم، حتی با تحلیل درست، نمی‌تواند باکیفیت تلقی شود. (نقش پررنگ ریسک که اغلب سرمایه‌گذاران به آن دقت نمی‌کنند)

سوم اینکه افق زمانی تصمیم، با ماهیت دارایی مطابقت نسبی داشت یا خیر. گاهی اوقات ما دارایی‌هایی را می‌خریم که ذاتا بلندمدت هستند، اما انتظار داریم در چند هفته نتیجه ببینیم. اینجا احتمال خروج‌های هیجانی و پشیمانی بشدت بالا می‌رود. یک تصمیم، زمانی کیفیت دارد که بین مدت مورد نیاز دارایی برای حصول نتیجه و صبر واقعی سرمایه‌گذار تعادل وجود داشته باشد.

چهارم اینکه اگر دوباره به گذشته برگردم و فقط همان اطلاعات را داشته باشم، باز هم همان تصمیم را می‌گیرم یا خیر. این پرسش، تصمیم را از زیر سایه‌ نتیجه بیرون می‌آورد. اگر پاسخ مثبت است، یعنی با اطلاعات و چارچوب آن لحظه، انتخاب منطقی همین بوده؛ حتی اگر امروز نتیجه‌ ناخوشایندی در دست داریم. اگر پاسخ منفی است، یعنی خودمان باور داریم که در لحظه‌ تصمیم، بخشی از ماجرا را ندیده‌ایم یا تحت تأثیر هیجان و فشار محیطی و سوگیری‌ها قرار گرفته‌ایم.

در این زمینه، بحث پیش‌بینی در بازارهای مالی هم مهم است؛ جایی که خیلی‌ها تلاش می‌کنند آینده را دقیق حدس بزنند و بعد، تمام موفقیت یا شکست‌شان را به کیفیت همین پیش‌بینی‌ها ربط می‌دهند. در مقاله‌ دیگری درباره راز پیش‌بینی در بازارهای مالی توضیح داده‌ایم که چرا تکیه‌ بیش از حد به پیش‌بینی، خودش می‌تواند کیفیت تصمیم را پایین بیاورد.

زندگی با عدم قطعیت

سرمایه‌گذاری در نهایت، زندگی کردن با عدم قطعیت است. فاصله گرفتن از توهم فرمول‌های قطعی، به این معنا نیست که همه‌چیز شانسی است و تلاش فایده‌ای ندارد؛ بلکه باید بپذیریم که بهترین تحلیل‌ها هم فقط احتمال موفقیت را بالا می‌برند، نه اینکه نتیجه را تضمین کنند. باید یاد بگیریم کیفیت کار خود را با فرآیند بسنجیم، نه فقط با نتیجه‌ یک سال خاص؛ و باید یک سیستم تصمیم‌گیری‌ منسجم بسازیم که در صورت چند بار بدشانسی هم امکان ادامه‌دادن مسیر را برای ما حفظ کند.

سرمایه‌گذاری اگر شبیه فیزیک نیست، شبیه چیست؟ شاید بیشتر شبیه کوهنوردی در هوای مه‌آلود باشد. شما نقشه دارید، تجربه‌ قبلی دارید، می‌توانید حدودا شیب و مسیر را حدس بزنید، اما هرگز همه‌ سنگ‌ها، دست‌اندازها و تغییرات هوا را از قبل نمی‌بینید. در چنین شرایطی هدف، تنها رسیدن سریع‌تر از همه نیست؛ این است که روی شیب‌هایی قدم بگذارید که در صورت لغزش، سقوط مرگبار در کار نباشد، با هر قدم، جای پا را کمی محکم‌تر کنید و آنقدر به مسیر وفادار بمانید که در بلندمدت، ارتفاع گرفتن نتیجه‌ طبیعی کارتان باشد.

در بازارهای مالی هم کسانی که این واقعیت (نتیجه، همیشه کیفیت تصمیم را نشان نمی‌دهد) را می‌پذیرند کمتر فریب دوره‌های درخشان و دوره‌های تاریک را می‌خورند. آنها به‌جای تعقیب هر موج، روی ساختن یک سیستم تصمیم‌گیری مقاوم کار می‌کنند؛ سیستمی که شاید همیشه بهترین نتیجه‌ سال را نگیرد، اما یک مزیت مشخص دارد: صاحبش را در بازی نگه می‌دارد.

اشتراک‌گذاری

دیدگاه شما

نظر یا پرسش خود را درباره این مقاله بنویسید.